تبليغاتX
شب و من و سازدهنی

  همدم خوبي بودي در اين دوسال گذشته ! مي توانم با قاطعيت بگويم كه روي‌هم رفته دوستت داشتم . با وجودي كه ذاتا" با دنياي مجازي سر ناسازگاري دارم ودقيقا" نمي‌دانم اين حس بدم نسبت به اين فضاي بي‌جان از كجا سرچشمه گرفته است .

   دوست دارم دم رفتن كمي از خوبي‌هايت تعريف كنم و البته بدي هايت را هم حتما" حلال مي‌كنم .دوست ندارم بين من و تو هيچ كدورتي باقي بماند . يكي از درخشان ترين محاسنت  سنگ صبور بودنت است .  هركسي مي تواند هر طور كه اراده كند در بلاگستان جولان بدهد نهايتش ف‌ي‌ل‌ت‌ر شدن است كه آن را هم مي‌شود دور زد ؛بالأخره همه ما ايراني هستيم كم و بيش ! مزيت ديگري هم داري :استادانه آرشيو مي‌كني فارغ از ارزشمند بودن يك نوشته يا سخيف بودنش ،انصافا" جاودانه‌اش مي‌كني . هزينه ناچيزي هم داري هر چند كه زمانهايي را كه به پاي تو هدر مي رود را برآورد هزينه نمي‌كنيم ،قبول كن اگر همان ساعتهايي كه در برابر مانيتورها به پاي تو ريخته مي‌شوند صرف يك كار واقعي مي كرديم نمي‌توانستي ادعاي كم هزينه بودن داشته باشي . اينجا البته اعتراضت وارد است ...قبول دارم اكثر جماعت وبلاگ نويس  وقتشان مفت هم نمي ارزد و اگر ايجا نتوانند وقتشان را به قتل برسانند به شيوه اي ديگرو احتمالا" مفتضح تر،مي‌روندو ترتيبش را مي‌دهند ...آخرين مزيتت را هم بگويم از بركت وجودت آدم با دوستان عزيزي آشنا مي شود هر چند كه مانند دوستي‌هاي عالم واقعي گاهي بعضي از اين دوستي ها مايه پشيماني مي شود !

   و اما در مورد بدي هايت . راستش ليست بلند بالايي از بدي هايت دايم جلوي چشمم رژه مي‌رود اما به احترام دوستاني كه از بركت وجودت با آنها آشنا شده‌ام همه بدي هايت را از دم حلال مي‌كنم. هرچند كه اين امر، دليل نمي‌شود تاهمه را قسم ندهم كه : شما را به هر آنچه  مي‌پرستيد به جاي اين فضاي مجازي ،سري به دنياي بيرون بزنيد و نترسيد از مواجه شدن با چهره واقعي آدمها و كسب تجربه هاي حقيقي .باور كنيد پشت بيشتر اين نقابهاي مجازي شخصيتهايي كاملا" متضاد پنهان شده است و براي اثبات اين موضوع كافيست يك گردهمايي وبلاگي ترتيب دهيد يا لا اقل در يكي از اينگونه گردهمايي‌ها شركت كنيد . قلم‌ها به راحتي دروغ مي گويند و چشمها نه ! با اين‌حال قبول دارم شرايط  و امكانات افراد با هم متفاوت است وشايد خود من هم با اين‌همه هارت و پورت روزي همين‌جا برگردم و بنويسم . امروز روز مهمي بود در زندگي من .از آن روزهايي كه تا ابد در خاطرم مي ماند حتي اگر به مرض آلزايمر دچار شوم .پس بهانه خوبي هم به‌حساب مي آيد براي اينكه آخرين نوشته وبلاگم را در چنين روزي پست كنم .  همين كار را هم كردم ! همگي شما را به اهورا مي سپارم . شاد باشيد و سربلــــــــــــند .

 

نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه دوازدهم دی 1389 |

1.بعد از يك وقفه طولاني به بلاگستان برگشتم . راستش را بخواهيد بكلي از ادامه دادن نوشته هايم داشتم منصرف مي شدم و براي اين كار دلايل متعددي داشتم كه خيلي هايش براي خيلي از شماها قانع كننده است، حتي بعضي از شما ها اگر از ماجراي اين روزهايم خبر داشتيد به من حق مي داديد كه ديگر وبلاگ ننويسم! اما عادت ندارم كاري را نيمه تمام رها كنم و به همين دليل ادامه اين مجموعه پنج قسمتيم را مي‌نويسم ،البته بدلايل حيثيتي مجبورم رمز دارش كنم .

2.با عرض معذرت تا چند روز ديگر نمي توانم به اينجا سربزنم ولي از دوستان وبلاگيم وخواننده هاي خاموش [كه حسابي هم به من ابراز لطف داشته اند ،طي ماههاي اخير...]مي خواهم در صورتي كه ماجرا را هنوز تعقيب مي كنند ،برايم كامنت عمومي بگذارند تا در اسرع وقت رمز راخدمتشان ارسال كنم . باز هم بنا به دلايل كاملا" منطقي براي كامنتهايي كه به صورت خصوصي برايم ارسال مي‌شوند نمي توانم رمز بفرستم .اميدوارم دوستان به‌دل نگيرند .

واما ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرمان در جمعه سی ام مهر 1389 |

 «ادامه دارد»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه یکم شهریور 1389 |

«ادامه دارد»

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 |

   آهاي مَرد! چقدر وداع با تو برايم سخت بود امروز...چهار سال قبل ،چه كسي فكرش را مي‌كرد من  وتو با هم دوست شويم . تو يك تنيسور كم حرف و مغروربودي و من يك آماتور پر جنب و جوش . تو يك مرد جا افتاده و متين بودي و من : يك تازه وارد كه ياد گرفته‌بودم بك‌هندهايم را گاهي يك دستي بزنم.آنجا تو را با سرويسهاي قدرتي مي‌شناختند و من را با تعصب عجيب‌وغريبم روي مارك wilson والبته تمرين سرويس،به تنهايي در زمين آن گوشه‌ي باشگاه. تو بي سروصدا مي‌آمدي و يكي دو ست،باحريفهايت بازي مي‌كردي و مي‌رفتي و من جزو آنهايي بودم كه روزهاي زوج، اول از همه خودم را به باشگاه مي‌رساندم و تا تاريك شدن كامل هوا راضي به ترك زمين نمي شدم ؛به همين دليل تو بازي من را نمي ديدي اما من از پشت فنس زمين پاييني سرويسهاي قدرتي تورا مي ديدم و آنها را زير لب تحسين مي كردم. از آنهايي نبودم كه كنار زمين بايستم و بازيت را تماشا كنم اما هر وقت سرويس دست تو مي‌افتاد در كنار بازي آماتورانه‌ي خودم نيم نگاهي هم به زمين شما داشتم . همان روزي كه براي نخستين بار همراه ديگرهمكارانت كه ازقضا همگي هم به نوعي مدير و مسئول بخشهايي از سازمانتان بودند ، براي معاينه‌ي كامل پزشكي به مركز بهداشت آمديد و من با ديدنت كلي ذوق كردم ،يادت نيامد كه ممكن است من رادر يكي از زمينهاي تنيس باشگاه  ديده باشي كه دارم بالا و پايين مي پرم . اما من آن روز را به اين دليل به ياد دارم كه نخستين باري بود كه با تو دست دادم، با تويي كه‌دست‌برقضا خيلي مردانه و محكم دست مي‌دهي !

   بعد ها من و تو،هم‌بازي شديم .اوايل به ندرت اين اتفاق مي‌افتاد . در واقع هر بار مربيم برايم كلي پارتي بازي مي كرد تا شما را در باشگاه نگه دارد وپشت پرده راضيت كند تا بازي من را براي دقايقي تحمل كني .تو هميشه برنده بودي اما تنيس بازي كردن با تو آنگونه برايم دلنشين بود كه انگيزه‌اي شده بود تا سطح بازيم را روز به روز ارتقا دهم ،تا جاييكه پارسال براي نخستين بار و بعد از مدتها توانستم شما را ببرم .آن‌روزآمدم همينجا وبانهايت وقاحت در همين وبلاگ ماجرا را ثبت‌كردم ...يادت مي آيد باهم به روزهاي‌فرد باشگاه كوچ كرديم؟ يادت مي آيد پارسال تا آخر آذرماه تمرينات دو نفره‌مان را ادامه داديم؟يِادت مي آيد من و شما براي نخستين بار مدير تربيت بدني را وادار كرديم تا پروژوكتور هاي زمين تنيس را راه اندازي كند؟ تو هم اندازه من لذت مي بردي از بازي تنيس در شب؟

  آهاي مَرد! نمي توانم بگويم برايت خوشحال نيستم  كه داري براي دريافت مدرك phd رشته تخصصيت، كامپيوتر،آنهم از يك دانشگاه معتبر، جلاي وطن مي كني .اما دست خودم نيست ، چشمهايم نمي توانند دروغ بگويند و اندوهشان را به خاطررفتنت پنهان كنند. بدون تو كل باشگاهمان يك چيز مهم كم خواهد داشت و براي من اين وداع دردناكتر از همه است چون از اين به بعدبه هر گوشه‌ي اين باشگاه كه نگاه كنم خاطره اي از بودن باشكوهت برايم زنده مي شودو سخت دلتنگت مي شوم ...آهاي مَرد!

* تصوير فوق كاملا" تزئيني است ،اما تعصبم روي سرزمين انگلستان در انتخابش بي تاثير نبوده است.
اين اندي ماري ،يك تنيسور آينده دار است،متولد اسكاتلند!


نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه سی ام تیر 1389 |

  نمي‌شود به راحتي مزه‌ي ملستعطيلات تابستاني را از ياد برد . چه آن‌زمان كه يك بچه مدرسه اي بودم، چه سالهاي نخست دوره دبيرستان و چه در دوران پر فراز و نشيب دانشجويي، هميشه روز شماري مي‌كردم براي رسيدنش،هيجان نزديك شدن به آن از خود تعطيلات تابستاني هم دلچسب‌تر بود . تب و تابم برايش به مراتب گرمتر از داغي روزهاي درازش بود .

   يك زماني‌دلم قنج مي‌رفت براي صبح زود بيرون زدن توي كوچه و دنبال توپ دويدنهاي بي‌پايانش. گاهي از خودم مي پرسم چرا نه من و نه هيچ ‌يك از همبازي‌هاي آن روزهايم از گرمازدگي تلف نمي‌شديم ؟! با چه مكانيسمي كليه‌هاي كوچكمان،آن حجم انبوه آبي را كه از شلنگ آب گلي و كثيف توي چمن ول شده‌ي پارك محله‌مان ،با ولع بلعيده مي‌شد، از صافي مي گذرانيد و نمي تركيد . كله هاي بدون كلاهمان زير آن آفتاب شديد تابستاني چگونه مغز پخت نمي‌شدند .عصر ها هم كماكان دنبال توپي مي دويديم كه تنها زماني از شر لگدهاي بي‌شمارمان رهايي مي‌يافت كه زير چرخهاي يك ماشين غول‌پيكر مي‌رفت و يا كارد عاصي يك همسايه‌ي شاكي ،شكمش را سفره مي‌كرد . چرا ماها خسته نمي‌شديم ؟ چرا شبها هم آرام نمي‌گرفتيم و بازي بدون توپي مانند سوك‌سوك لازم بود تا مازاد انرژي روزانه‌مان را مصرف كند ...

   اين روزها امّا، به خاطر گرماي هوا همه جا را برايمان تعطيل مي كنند.تعطيلاتي كه هيچ مزه اي برايم ندارد؛ فقط گاهي مي نشينم و فكر مي كنم  چرا اين روزها بچه ها گرمازده مي شوند ؟!

* تصوير فوق احتمالا" كاملا" تزييني است و ربطي به  چيز خاصي ندارد!

نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیستم تیر 1389 |

يك جورايي خوشحالم كه تمام شد . بيشتر از دو هفته است كه خودم را در گير مسابقات سالانه تنيس باشگاه جام جم كرده‌ام . دو هفته است كه شب و روزم شده : تنيس + دندان .به محض آنكه  از دهان مردم بيرون  مي آمدم ،خودم را به يكي از چند زمين تنيسي مي رساندم كه اخيرا" به آنها مبتلا شده‌ام . حتي فرصتي گيرم نمي آمد سري به دنياي نت بزنم و وبلاگهاي دوستانم را بخوانم . در اين دو هفته سر شار بودم از حس ناب برنده شدن و تنها به اين مي‌انديشيدم كه به بازي فينال برسم و روي « اس دي اس اس» را كم كنم . هماني كه چند سال است يك تنه در آن باشگاه قهرمان مي شود و خيلي هم به بازيش مي‌نازد و براي حريف هايش كري مي‌خواند و ... من تا به حال با او هم بازي نبوده ام . راستش را بخواهيد براي آنكه لجش را بيشتر در بياورم بازيش را هم نگاه نمي‌كنم . او هم تظاهر مي كند كه بازي من را نمي‌بيند . هر چند كه آنقدر با هوش نيست كه بداند وقتي هوا تاريك است و پشت شيشه رفلكس ساختمان اداري دارد بازيم را نگاه مي كند ،سوسوي يك نور خفيف در راهروي پشت سرش كافيست تا دستش برايم رو شود ...

 يكي دو سالي است كه عصر روز هاي فرد به باشگاه مي روم . روزهاي زوج زمينها شلوغ هستند و گاهي جاي سوزن انداختن براي آدم باقي نمي‌ماند علتش هم اين است كه همه مي توانند روزهاي زوج آنجا بيايند و راكت دست بگيرند و بازي كنند .اما روزهاي فرد داستانش كمي متفاوت است . در باشگاه ما روز هاي فرد را اختصاص داده اند به «كله گنده ها» و از آنجايي كه بيشتر آن كله گنده ها و حتي مدير كل تربيت بدني سازمان زير دست من خوابيده اند و دندانهايشان را به من سپرده اند طبيعي است كه من هم آنجا كله گنده محسوب شوم! حتي بين جماعت روز هاي فرد ،آن دو زمين بالايي را كه خوش منظره ترند وبا فنس بهتري محصور شده اند ،براي من و پارتنرهايم  ،خالي نگاه مي دارند . همين عوامل باعث شده است كه حريفهايم چند تايي از دوستان كله گنده باشند و بس!

امسال مسئول برگزاري مسابقات طوري جدول بازي ها را چيدمان كرده بود كه من و « اس دي اس اس» در صورت برد در مراحل مقدماتي و نيمه نهايي ، در بازي فينال رو در روي هم قرار گيريم . راستش را بخواهيد دندان او را هم يك ماه پيش برايش درست كرده ام و در اين مملكت قانون نانوشته ای به این شکل داریم كه به آنهايي كه به آدم حال داده اند ،توسط امكاناتي كه در اختيار داريم حال مبسوطي بر می‌گردانيم . من با وقاحت خاصي ده روز پيش به منيريه هم رفتم و يك تي شرت Wilsonجديد براي خودم گرفتم و آنرا به همراه هدبند و جورابي كه پارسال از كيش خريده بودم براي روز فينال كنار گذاشتم . همه چيز داشت طبق برنامه پيش مي رفت . مسابقات دور مقدماتي داشت برگزار مي شد و من بالا مي آمدم .حتی آخر هفته گذشته سه روز ش را به تمرين فوق برنامه آماده سازي گذراندم و كيلومترها رانندگي كردم تا به يك درياچه رويايي در منتهی الیه مملكت برسم و كانوي برادرم را بر روي آن درياچه بيندازم . ساعتها پاروزدم و شنا كردم. از دنبال كردن بازي هاي جام جهاني هم غافل بودم كه البته از اين بابت بسيار هم خوشحالم . من طاقت ديدن انگليس ضعيف را ندارم !  

امروز هم مسابقه داشتم . با يكي از تنيسور هاي ناشناس روزهاي زوج . طفلك نخستين باري بود روزهاي فرد آنهم در يكي از دو زمين  VIPباشگاه بازي داده مي شد . قدش از من هم بلند تر بود و اضافه وزن  هم نداشت . احتياط  هم پيشه كرده بود و به جاي شلوارك ، شلوار ورزشی پوشيده بود .مسابقه شروع شد و با ريتم ملايمي داشتم گيمها را به آن ناشناس بلند بالا مي باختم . ياد كارتون رابين هود افتاده بودم . همان بخشي كه رابين هود در هيبت يك كلاغ  ناشناس آمده بود تا با داروغه مسابقه تیر اندازی بدهد به ويژه ياد آن‌جمله مشهوردوبله اش ،وقتي تمساح داشت كلاغ را معرفي مي كرد  :«...و يك شركت كننده ناشناس از بادن بادن !»  دليلي ندارد بخواهم با جزئيات توضيح بدهم كه مسابقه را چگونه باختم . بازي تمام شد و من با حريف ناشناسم دست دادم و آخرين جرعه آب قمقمه‌ام را نوشيدم و ساكم را برداشتم و رفتم . حسرت پوشيدن لباس ويلسون جديدم  روي دلم ماند . به پشت سرم هم نگاه نكردم تا ببينم « اس دي اس اس» پشت آن پنجره كذايي طبقه دوم داشته  بازي من را ديد مي زده يا نه . از زمين تنيس و قرنطينه پانزده روزه اش بيرون آمدم و يك راست شيرجه زدم داخل دنياي بلاگستان . دنيايي كه در آن بازنده هاي دنياي حقيقي جولان مي‌دهند و شاخ و شانه مي‌كشند و هر چقدر در دنياي بيرون بيشتر مي‌بازند اينجا بيشتر و ماهرانه تر مي‌نويسند... فكر كنم به اندازه كافي امروز باخته ام !

* مجبور شدم به کمک ف‌ی‌ل‌ت‌ر شکن آپ کنم !

** محال است بگویم «اس دی اس اس » مخفف چه عبارتی است لطفا" اصرار نکنید !

نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه سی ام خرداد 1389 |