تبليغاتX
شب و من و سازدهنی

باز هم آبان ماه از راه رسید .امسال برای چهارمین سال پیاپی به همراه گروه آناهید عازم جنگلهای شمال هستیم . یک مسیر رویایی که از شهمیرزاد واقع در شمال استان سمنان شروع می شود و به بهشهر مازندران ختم می گردد . چهار شب و روز طول می کشد که این مسیر بی بدیل را پیاده در نوردیم .چهار شب و روزی که لحظه لحظه اش آنقدر برایمان پر خاطره  و با ارزش است که توصیفش را دشوار می سازد . روز ها از کنار رود خانه ها و از میان جنگل هزار رنگ پاییزی و بر روی دامنه های سرسبزبهاری  با کوله پشتی، راه می پیماییم و شبها در اقامتگاههای بکر و طبیعی چادر می زنیم  و گرداگرد هیمۀ آتش حلقه می زنیم و ...

باورم نمی شود بچه های این گروه را چهار سال پیش نمی شناختم .بعضی از آنها را گویی سالهای سال است که می شناسم . آنقدر از آنها خاطرۀ خوب و زیبا دارم که در مخیله ام نمی گنجد در این زمان به نسبت اندک  آن خاطرات را اندوخته ایم . آن روز ها مدتی بود که باواسطۀ یکی از همکاران درمانگاه محل کارم، با اکیپ بچه هایی آشنا شده بودیم  و هر از گاهی  توی پارک چیتگر با هم برنامۀ دوچرخه سواری داشتیم یا والیبال بازی می کردیم .از بر و بچه ها می شنیدم که اواسط آبان ماه با گروه « حاجی اینا !» عازم جنگل هستند . در آن دوره گاه گداری کوه می رفتیم اما همیشه در حد همین ارتفاعات اطراف تهران بود و به ندرت بیشتر از نصف روز برنامه هایمان طول می کشید . تمام تجهیزات کوهنوردیمان هم خلاصه می شد در یک پوتین  بی نام و نشان و یک کوله پشتی  کوچک که بر روی دوش اکثر بچه مدرسه ای ها می شد لنگه اش را یافت. با همین خرت و پرتها به کُلک چال ودامنه های توچال می رفتیم و بر می گشتیم و در طول مسیر به افراد کوله پشتی بدوش و باتوم بدست و گتر پوشیده حسابی می خندیدیم . چون اغلب این مسیر های  پله بندی شدۀ اطراف تهران از نظر من نیازی به این سوسول بازی ها نداشته و ندارند . مسیر هایی که  ترافیک عظیم آدم های  جور واجوردوروبر،به ویژه در روزهای جمعه، مجالی به آدم نمی دهند تا احساس کند که ازترافیک بزرگراه همت و چمران نجات پیدا کرده است و به دامان طبیعت مهمان شده است . حتی چند باری هم با تعدادی از همین بچه ها یا همکاران دندانپزشکم  به ارتفاعات جدی تری مانند  بند عیش وقله های اطراف امامزاده داوود و پیاز چال هم  رفته بودم و باز هم  نیازی به تجهیزات خاصی احساس نکرده بودم . اما اینبار صحبت از یک کوهپیمایی و جنگل نوردی حسابی بود و کمپ زدن شبانه توی چادر و خوابیدن  توی کیسه خواب ! رسول و حسین  از قیمت کیسه خواب مناسب  می گفتند و داریوش و شیرین از گنجایش چادر و کوله پشتی ٦۰لیتری .  هر از گاهی هم  نامی از حاجی برده می شد و من را یاد فیلمهای جمال شورجه می انداخت و قیافه های حال به هم زن حاجی ها و سیــّدهای فیلم های دفاع مقدس !  وقتی شور و اشتیاق بچه های  گروهمان را می دیدیم که دارند برای فرا رسیدن نیمـۀ آبانماه لحظه شماری می کنند وسوسه می شدیم من و ماتیلدا هم به جمعشان ملحق شویم . حتی خانم فیروزی که یک خانم مجرد چهل و پنج ساله بود وــ البته یک کوهنورد با سابقه ـــ ما را تشویق به رفتن می کرد وحاضر بود چادر و  کیسه خواب هم  به ما قرض بدهد . اینگونه بود که سخت وسوسه شدیم و ریسک کردیم و قرار شد به اتفاق جمع هفت هشت نفری دوستانمان به گروه بیست و چند نفری  «حاجی اینا» بپیوندیم که همگی از بچه های اراک بودند . برای این منظور  به منیریه هم سری زدم و کیسه خواب و چند تا خرت و پرت ناچیز کوهنوردی خریدم و مابقی  ملزومات را هم تا حدودی دوستانمان برایمان تأمین کردند وسرانجام روز موعود فرا رسید . قرارمان ساعت هفت غروب دوشنبه بود حوالی ترمینال خزانه که به عمرم هم آنجا را ندیده بودم . بچه های تهران یکی یکی سر قرار آمدند و من و ماتیلدا و خواهرش هم  به آنها ملحق شدیم  و چشم انتظار اتوبوسی ماندیم که از اراک راه افتاده بود و قرار بود ما را به روستای« اُرُست» شهمیرزاد ببرد . اتوبوس با ساعتی تأ خیر به آنجا رسید و به محض ایسادنش ، مردی قد بلند و سرحال با موهای جو گندمی که بیشتر به سفید میزد و دماغی خوش تراش و یک سیبیل درشت و سخت مردانه، پیاده شد و طرفمان آمد و خیلی زود فهمیدیم که ایشان همان حاجی هستند که بچه ها  در این چند هفته دایم از او و گروهش می گفتند . شباهتی به حاجیهایی که در ذهنم  آرشیو شده بودند نداشت . حاجی موجودی است که در نگاه اول به دل می نشیند وبا روابط  عمومی بی نظیرش در کمتر از چند ثانیه  طرف مقابلش را کیش و مات می کند و از او رفیق می سازد! شیرین و داریوش و حسین و خانم فیروزی و رسول،هر یک به شیوه ای  ما را به بچه هایی که از اراک آمده بودند معرفی کردند و در حین سلام و روبوسی با آن بچه ها هم زیر لبی آمار ما را به  آن چهره های ناشناس می دادند و  به این شیوه ماجرایمان با آن گروه آغاز شد .گروهی که بعد ها فهمیدیم  به نام « گروه کوهنوردی آناهید اراک » از فدراسیون کوهنوردی و اداره گردش گری و منابع طبیعی و دهها جای دیگرمجوز و کارت رسمی دارد و بودن فرد منحصر بفردی مانند حاجی عقیلی  در آن جمع کافی است تا برای تک تک ما ها ، نام گروه «حاجی اینا» تداعی کنندۀ گروهی از بهترین دوستانمان باشد و بودن در برنامه های  متنوع ایران گردیشان برایمان به سعادتی بی مثال  تبدیل شود ...

امسال هم نیمۀ آبان در راه است و ماهها چشم انتظاریمان برای  فرا رسیدن موعد برنامۀ جنگل رو به پایان نهاده است . برنامه ای که به عشقش درطول این چهار سال تجهیزات  کوه نوردی و جنگل پیمایی مان را روز به روز تخصصی تر و کامل تر کرده ایم و از هفته ها قبل ،از ذوق فرارسیدنش تمام تن و بدنمان مور مور می شود  و شادی و هیجان آمدنش دست کمی از خود برنامه ندارد . اگر مجالی بود  بعدها هم برایتان از چند و چون این برنامه و زیبایی هایش ، از اقامتگاه «شیخعلی تنگه » و روستای لاک تراش و گیلور و درۀ «چپیلار» و بگو بخند و بزن برقصمان با بچه های گروه در طول این چهار شب و روز خواهم نوشت ... تا دوازدهم آبانماه ،چند روز دیگر باقیست؟

 

نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه ششم آبان 1388 |

هر یک از ما به گونه ای هیجان داشتیم وسعی می کردیم به وسیله ای آن هیجان را فرو بنشانیم . افشین سیگاری روشن کرده بود و با مهارت کامل داشت به آن پک می زد . در این زمینه ها خیلی حرفه ای شده بود  ؛ سیگار افشین دست به دست چرخید . آن طرف پرده وپشت تریبون یکی از دختر های چادری کلاس داشت نوشتارش را در باره هفته بسیج می خواند . دل گنده ای می طلبد تا آدمی زاد بتواند درمحفلی مقاله ای را قرائت کند که خودش بداند در آنِ واحد،بیشتراز هفتاد درصد شنوندگان دارند با نگاهشان سخنران و آباء و اجدادش را فحش باران می کنند !نگاهم را برگرداندم و به پشت صحنه برگشتم .اینبارسیگار دست مهدی افتاده بود . اوتازه کار بود و هنگام پک زدنهای کوتاه و پیاپی ، به سیگار زل می زد و چینهای دور چشمش را عمیق می کرد ... احسان متعاقب هر بخش،در کسوت مجری به پشت تریبون می آمد و  به این بهانه عرض اندامی هم می کرد . تا اینکه نوبت به اجرای سرود رسید. گروه سه چهار نفرۀ سرود ودررأس آنها احسان داشتند روی صحنه مستقرمی شدند. ماها همچنان پشت پرده بودیم .چنین به نظر می رسید اختلالی در سیستم صوتی روی صحنه پیش آمده است .یکی دو نفر هم  داشتندبا سیمهای کیبورد گوشۀ صحنه ورمی رفتند .با وجود اختلالات ایجاد شده گروه سرود به ناگاه کارش را شروع کرد.احسان با صدای مهیبی فریاد زد «والا پیامبر ؛ مُحـــــــّمد» .  همه یکّه خوردیم . عادت نداشتیم اینگونه بی مقدمه سرود را شروع کنند .در دوران مدرسه و دبیرستان مرسوم شده بودپیش از آغازسرودها، یک تُحفه ای بین گروه ،اعلام کند« گروه سرود فلان جا تقدیم می کند ...»!به هرحال کارشان شروع شد و ما هم داشتیم ازشکاف پشت پرده نگاهشان می کردیم .شاهو کنارم ایستاده بود و داشت یکسره فحشهای خفن می داد! مسیر نگاهش را دنبال کردم و به احسان رسیدم که مانند اعضای دیگر گروهش دستهایش را پشت کمر گرفته بود ،با این تفاوت که دو انگشت اشارۀ راست وچپش را محکم در هم قفل کرده بود و زورمی زد تا هر چه بیشتر عضلاتش از ورای آن یقه اسکی  استرج مانندی که به تن داشت بیرون بزند! خواستم کمی شاهو را آرام کنم که داشت یکسره بد و بیراه حوالۀ احسان بینوا می کرد ،با خنده بهش تو ضیح دادم که طفلکی بدن ساز است و معذور... اما شاهو که گویا قرار نبود با احسان سر سازگاری پیدا کند در جوابم گفت : «بدن سازیش بخوره توی سرش !نگاه کن چه گروهی هم برای خودش دست چین کرده، بچه ... !این یکی که ده جور مشکل ارتو دنسی توی دهن و فکش دارد وآدم حرف زدن عادیش را هم به سختی متوجه می شود ، آن یکی هم که لکنت زبان مادر زادی دارد و ازشدت اضطراب  صدایش در نمی آید ،فقط دارد لب میزند... باور کن اینها همش برنامه ریزی شده است ! گوش بده ببین صدای گروه کُر را می شنوی؟!» خنده ام گرفت.با خودم فکر کردم شاهو که سیگار نمی کشد، شاید اوهم دارد اینجوری اضطرابش را فرو می نشاند!برنامه ها یکی یکی داشت اجرا می شد و نوبت به ماها رسید . ضربان قلبمان  بالا رفته بود .پس از کمی همهمۀ حاضرین توی آمفی تئاتر،به محض اینکه اولین نفرگروه پایش را روی صحنه گذاشت ، سالن در سکوت کامل فرورفت .این سکوت دلهره آور،خوشبختانه زیاد دوام نداشت و به محض اجرا شدن نخستین دیالوگ کمیک با صدای خندۀ حضار شکسته شد .من هنوز پشت صحنه بودم وبا شنیدن آن صدا که  خبر از موفق بودن اجرای بچه ها می داد، هیجانم به سرعت فروکش کرد .پس از چند ثانیه نوبت ورود من به روی صحنه نمایش شد و تا چشم باز کردم روی صحنه نمایش بودم و درمیان دوستانم ...

   فضای متفاوتی بود با آنچه در تمرینهایمان داشتیم اما وقتی می دیدیم که دیالوگهایی که از نظر خودمان زیاد هم  آنچنانی نبود ،به اصطلاح می گرفت و تماشاگران با خندۀ مبسوط از آنها استقبال می کردند ،اعتماد به نفسمان دو چندان می شد  و بر عکس بعضی دیالوگها که برای خودمان خیلی خنده دار بود ،با واکنشی از طرف حضار در سالن روبرو نمی شد و این امر، کارمان را دوباره دشوارمی کرد.در یکی از اپیزود های نمایش من نقش دامادواجد الشرایطی را داشتم که با یک پوشه از انواع مدارک به خواستگاری رفته ام و پدر عروس که نقشش را حامد ایفا می کرد،پس از بررسی مدارک تحصیلی و آشپزی و خیاطی و گلدوزی و ...، در مورد داشتن زیر گذر از من سوال کرد.در آن روز ها دهها چهارراه شهر تبریز به بهانۀ ساختن زیر گذر مسدود و تخریب شده بودند و همین سوژه،دستمایۀ نوشتن یک نمایشنامۀ طنز نیشدار توسط حامد  شده بود .آن روز ها به شوخی می گفتند هر تبریزی باید یک زیر گذرشخصی داشته باشد.سر تمرین این قسمت، پیش بینی می کردیم که  با شنیدن این جملۀ حامد  :« زیر گذر چی ؟ زیر گذر هم داری ؟!» با خندۀ حضار روبرو شویم . اما روی صحنه این جمله ادا شد و کسی  نخندید !من قبل از اینکه جواب بدهم «زیر گذر ؟ نه متأسفانه این یک رقم  رو ندارم ...» فی البداهه پاهایم را کمی باز کردم و به زیر پاهایم نگاهی انداختم  . کاری که قرار نبود انجامش دهم . و قتی در آن حالت گفتم« زیر گذر ؟» سالن  یک صدا خندید ! همانجا به طور کاملا" تجربی دستگیرم شد تماشاچی های ما هنوز کمدی دیداری را بر کمدی شنیداری ترجیح می دهند . چیزی که کار نویسنده ها را خیلی دشوار می کند ! درنمایشی هم که من نقش فیلم بردار را داشتم ،آفتابه قرمزی را که به دو طرفش دو کاغذ سفید چسبانده بودم و روی کاغذ ها با فونتی مشابه Panasonic نوشته بودم  با خودم به روی صحنه آوردم ! مهدی هم یک پاکت سیگار مچاله شده را با طناب به انتهای یک چوب بسته بود و نقش صدا بردار را بازی می کرد .این ابتکار ها هم به خوبی جواب دادند و توانستند تماشاچی را بخندانند. به هر ترتیب ، نمایشها اجرا شدند و ما ها مجددا" به پشت آن پرده برگشیم .

              *                                           *                                              *

 تجربۀ کاملا" جدید و متفاوتی بود . با و جود آنهمه جلسات تمرین ، باز هم تعدادی از دیالوگ ها، از یاد رفتند ،یا پس و پیش اجرا شدند و یا با گفته های فی البداهه جایگزین شدند! اما احساس می کردیم در مجموع کار قابل قبولی ارایه داده ایم . توی دانشکده هم که بیشتر از پیش گاو پیشانی سفید شدیم . تا ماه ها بعد از آن ماجرا از گو شه و کنار می شنیدیم که من و شا هو را به هم نشان می دادند و با خنده می گفتند :«اینا هاشن ،فیلمبردار ودوست شاگرد شوفرش !!! » برای من آن روز و به ویژه ماجراهایی را که حین جلسات تمرین  تجربه کردیم ،بسیار با ارزش و به یاد ماندنی شدند . سالهای بعد هم  به کرات به این کار گروهیمان ادامه دادیم و از آنها هم کلی خاطره، درو کردیم ...خوشبختانه سال بعد زانیار هم که به گمان من،در بین ما ها تنهافردی بود که نبوغ بازیگری داشت به گروه ملحق شد. همان گروهی که در جشن فارغ التحصیلی و در حضور والدین و فک و فامیل و اهل و عیال هم،به اجرای نمایش پرداخت و افتخار نقش آفرینی در آخرین سکانس نمایشهای آن گروه به من رسید ،آنهم با اجرای قطعۀ مشهور به «کیتارو» با ساز دهنی!

 

نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 |

اواخر آبان ماه ٧۵ زمزمه هایی در کلاس بگوش می رسید که برگزاری مراسم روز دانشجو را همکلاسی هایمان عهده دار خواهند بود . مراسمی که همزمانیش را با عید مبعث  به هم گره زده بودند تا رنگ و بوی مذهبی هم به آن ببخشند . طبیعتا" بچه های ورودی ما بهترین گزینه برای تصدی اجرای چنین برنامه ای بودند . پرجمعیت ترین  ورودی دانشکده بودیم  و نیازمند یک جرقه بودیم تا توانمندی هایمان را به رخ دانشکده بکشیم . در آن مقطع من و شاهو  مشابه دوقولوها رفتار می کردیم و در هر ماجرایی یا هردو وارد می شدیم یا هردو منصرف . برای شرکت در اینچنین فعالیتی  هم هیچ یک از ما دو نفر انگیزه و اعتقادی نداشتیم . هر دوی ما در محیطهایی دوران کودکیمان را پشت سر نهاده بودیم که در آنجاها حتی عضویت در گروه سرود مدرسه  هم کافی بود تا برچسب خیانت و همکاری با سپاه(!) را تا مدتها با خود به یدک بکشید وسر افکندگی شایان توجهی نصیب نام خانوادگیتان  کنید !!! علاوه بر این  بیشتر هماهنگی های اجرایی برای مراسم مذکور بر عهدۀ یکی از همکلاسی هایمان بنام احسان گذاشته شده بود که ازقضا مورد لعن و نفرین همیشگی شاهو بود . دقیقا" نمی دانستم علت آنهمه حساسیت شاهو در قبال احسان چه بود . احسان از نظر من  ادم منحصر بفردی بشمار می آمد  .فستیوالی بود از تضاد های نامتجانس که در یک جا گرد هم آمده بودند : یک ورزشکار بدنساز که مانند اکثر بدنسازهای دیگر موهایش بغل سرش را همیشه کوتاه و مرتب نگاه می داشت وبه لباسهای تنگ و چسبان عشق می ورزید. در عین حال تاحدی خوش قیافه و خوش صدا بود. جزو قاریان ممتاز قرآن بشمار می آمدو درهمان حال ترانه های  کاباره های استانبول را استادانه اجرا می کرد . مداح اهل بیت بود ویک عرق خور قهار . از دود و دم هم بدش نمی آمد . نماز خوان بود وخانم باز .شعبده بازی هم بلد بود و با چشمانش  عقربۀساعت را از حرکت باز می داشت ... در مراسی که پیش رو داشتیم قرار بود هم  مجری باشد هم  سرود بخواند و هم تلاوت قرآن آغاز مراسم را بر عهده بگیرد . ظاهرا" در نظر داشت کل آن برنامه را به تنهایی قبضه کند . اما مسؤلیت بخش نمایشی این مراسم را فرد دیگری  عهده دار شده بود : حامد . او از دید اکثر بچه ها،چهرۀ محبوبی بشمار می رفت . از همان روز های نخستین دانشگاه با شلوار جین راسته و پیرا هن رنگی و تی شرت در انظار ظاهر می شد و خط ریشی که تا پایین زاویۀ فکش ادامه پیدا کرده بود ،خبر از روحیۀ ماجرا جو و ناساز گار او با سیستم حاکم می داد .کتاب های غیر درسی  و اغلب ممنوعه می خواند و ذوق هنری  وافری هم داشت .این را از همان روز های نخست  فهمیدم که داشت با علاقه ، برای دختر های هم کلاسیمان اسم مستعار انتخاب می کرد اسمهایی از قبیل : بوش وک ، خاله خرسه ، ویبریون(ویروس عامل یرقان) ، ماهی دودی و ... ! حامد چند تایی نمایشنامه کمیک برای آن مراسم نوشته بود و داشت دنبال بازیگر می گشت . البته بازیگران اصلیش پندار و افشین بودند که هردو هم رفیق فابریک خودش بحساب می آمدند. با وجودیکه خود حامد هم در چند تایی از آن نمایشها نقش برعهده گرفته بود ،باز هم یکی دو نفر دیگر لازم داشت .اینگونه بود که در یکی از همان روز ها توی حیاط دانشکده به من وشاهو پیشنهاد همکاری داد ،برای ایفای چند نقش کوچک . شاهو به همان دودلیلی که گفتم مخالف اینچنین کاری بود . اما من که از روحیّۀ حامد و اکیپی که دور و برش جمع کرده بود خوشم می آمد شاهو را متقاعد کردم  در آن ماجرا سرک بکشیم ...

           *                                              *                                              *

نمایشنامه ها را از حامد گرفتیم ؛همه را به تنهایی دست نویس کرده بود و کپی گرفته بود . در آغاز برای ایفای نقش فیلم بردار و صدا بردار در یکی از نمایشها من و شاهو وارد گروه شدیم و تا چشم باز کردیم نقشهایی از قبیل داماد و دانشجوی افاده ای توی اتو بوس خوابگاه هم به من رسید و نقش شاگرد شوفرکلاهبردار به شاهو !  دیالوگها را حفظ می کردیم و روز های تمرین چه مسخره بازی هایی که راه نمی انداختیم . بعضی از بچه ها دیالوگ یاد شان می رفت و بجایش دری وری می گفتند و خنده بازاری راه می افتاد که لنگه اش را جای دیگری نمی شد یافت . حامد  هم طفلکی با اینکه نگران  خوب در نیامدن نمایش ها بود و سعی می کرد فضا را جدی کند اما با حضور شخصیت هایی مانند پندار و شاهو این کار، غیر ممکن می نمود و خود حامد هم از شدت خنده روده بر می شد .کار کاملا" گروهی بود و اعضای گروه  با هم یکدل بودند ؛حامدشخصیت انعطاف پذیری داشت و از تغییرات مثبت و حتی بداهه های بی خطر هم استقبال می کرد . من برای ایفای نقش فیلمبردار برای آنکه آن نقش را از حالت خشک و بی روح در آورم و به آن رنگ و بوی  کمیک ببخشم، به فکرم رسید که یکی از آفتابه های پلاستیکی  انبار خدمات دانشکده راقرض بگیرم و کمی گریمش کنم و رویش مارک پاناسونیک بچسبانم .همین کار را هم کردم و برای آنکه قضیه لوس نشود تا روز نمایش آن آفتابه را پیش بچه ها رو نکردم . روز های به یاد ماندنی تمرین سپری شدند بیستم آذر ماه فرا رسید . آمفی تئاتر دانشکده که توسط دختر های همکلاسیمان تزیین شده بود مملو از جمعیت بود  . احسان مجری برنامه شداما فرصت خود نمایی در بخش تلاوت قرآن را یکی از بسیجی های هم کلاسیمان از چنگش ربود. جمع هفت هشت نفری ما ها  هم  پشت یک پرده در فاصله ای اندک تا تریبون و صحنه نمایش ،مترصد شروع نمایش بودیم و داشتیم با هیجان ناشی از تقابل باآنهمه تماشاچی دست و پنجه نرم می کردیم ...

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط آرمان در جمعه سوم مهر 1388 |

دو عدد کلید تحویلم دادند .البته بعد از آنکه همۀ مبالغ رد وبدل شدند و دراین میان چون آن روزها دسته چک نداشتم ، سهم خودم را تمام وکمال بصورت نقد پرداخت کردم . قولنامه در کیفم بود و کلیدها در مشتم .احساس عجیبی بود .داشتن یک چهار دیواری شخصی ،یک حریم خصوصی ،هر چند که اجاره ای باشد .با چه شور و شوقی به همراه ماتیدا رفتیم و برای آن خانه خرت وپرت خریدیم .برای من که چایی خور قهاری شده بودم ،خریدن سینی و قوری و فنجان در اولویت بود ولی ماتیلدا ،با آن سن و سال کمش ،بهتر از من می دانست ، حداقل هایی  را که یک خانه نیاز دارد تا بشود خانه نامیدش ،چه چیزهایی هستند و الحق هم که جهاز خوبی برای آنجا دست وپا کردیم . قرار گذاشتیم آخر هفته زودتر از شهر اهر- همان شهرستانی که من در آنجا کاردومم را گیر آورده بودم –برگردم و بکمک هم خانه را مرتب کنیم ؛اماآن جمعه بدلیل وضعیت نامساعد هوا و بارندگی ،خیلی دیر تر از روال معمول به تبریز رسیدم .برای نخستین بارمقصدم در مسیر بازگشت تغییر پیدا کرده بود و من آخر شهناز پیاده شدم .هوا کاملا" تاریک شده بود و من مسیر نه چندان کوتاه ابتدای کوی دانش را با گامهای سریع پیمودم و از دور،با دیدن سوسوی روشنایی چراغی که از پنجرۀ کوچک آن واحد زیر همکف به بیرون ساطع شده بود ،ضربان قلبم بالا رفت !پشت آن پنجره گرمای زندگی جاری بود .وارد خانه شدم و دیدم همه جا از تمیزی برق می زند .ماتیلدا با کمک خواهر کوچکترش ،همان فرشتۀ زمینی که از روز اول آشنایی ما دو نفر ،خواسته و ناخواسته هم پایمان آمده بود و اینبار هم تنهایمان نگذاشته بود ،آن خانۀ نُقلی رامثل یک دسته گل ،تمیز و مرتب کرده بود ؛طوری که نمی شد آن را ازحالت قبلش ،بازشناخت .بعد از استراحت اندکی ،سه نفری از آنجا خارج شدیم با آنکه گویی دلم را همانجا ،جا گذاشته بودم !آن دو را به منزل خواهر بزرگترشان رساندم و خودم برگشتم به خوابگاه تا لحاف و تشکم و چمدان لباسهایم را بردارم و به خانۀ خودمان بیاورمشان .اگر هم شد موضوع رفتنم را به هم اتاقیم اطلاع دهم که آن اواخر به دلایلی ،تاحدودی از هم فاصله گرفته بودیم . همان هم اتاقی که آنقدر درگیر مسؤلیتهای اجرایی و مسایل حاشیه ای شورای خوابگاه و دفتر تحکیم دانشگاه شده بود که گاهی یادش می رفت غیر از خودش ،یک نفر دیگر هم در آن اتاق ساکن است .همان دانشجوی مغرور و مرموز سال آخری که صبح زود از خوابگاه بیرون می زد و گاهی تا پاسی از نیمه شب گذشته باز نمی گشت و آخر هفته ها هم کسی نمی دانست در کدام شهر مشغول چه کاری است !!!

                       *                                  *                                       *

شرایط به گونه ای پیش رفت که افراد کمی از ماجرای خانه دار شدنمان با خبر شدند .حتی مادرم که بیشتر از حد نیاز باهوش و باتجربه بود وبه راحتی می توانست بفهمد این فرزندش حتما" ریگی به کفش دارد که برخلاف سه تای قبلی که ترم آخروسایلشان را کم کم به خانۀپدری باز می گرداندند،این یکی  قالیچۀ لوله شدۀ اتاق بالا را با خودش به تبریز می برد ،اما به رویم نیاورد و چیزی هم نپرسید .من آن خانه با اثاثیۀ مختصرش را با دنیایی عوض نمی کردم .آنجا فهمیدم که درآن مقطع ، تا چه اندازه نیازمند داشتن سکوت و آرامش بوده ام  و خودم از آن بی خبر بودم. دیگربار، دنیا به کامم شده بود !اوایل هر وقت از گشت و گذار عصر هنگام با ماتیلدا فارغ می شدیم ،اورا به خوابگاهش که توی دانشکدۀپرستاری ،حوالی آخر شهناز بودمی رساندم ،از آنجا می شد با یک کورس تاکسی پس از شش دقیقه خودم را به درمانگاه محل کارم برسانم و آخر شب هم یک ربع پیاده روی داشتم تا به آن خانۀ رویایی بازگردم ...

                      *                                    *                                          *

با تمام سخت گیری هایی که در خوابگاه دختران اعمال میشد ،ازقبیل حضور و غیابهای شبانه وغیره،همکاری دوستان هم اتاقی ماتیلدا و به ویژه همکاری مؤثر خواهر بزرگترش که متأهل و ساکن تبریز بود ،باعث می شد برای باهم بودن شبانه در آن خانه محدودیتی احساس نکنیم .آن روز ها خوشبخت بودن را با تمام وجودم احساس می کردم .در نوشته های آن روزهایم بارها آمده است:«خودم می دانم که دارم یکی از بهترین دوره های زندگیم را می گذرانم! » . با شروع فصل بهار ارزش تک تک آن ثانیه ها ،برایم گرانبها تر از هر ثروتی شده بود و حیفم می آمد  که آخرهای هفتۀ خودم و ماتیلدا را با رفتنم به آن محل کار دور دست ،خراب کنم .با همان شیفتهای کاری از پس اموراتمان بر می آمدم ،همین شد که قراردادم را با آنجا فسخ کردم ووحید کشمیری پور- یکی  از همکلاسی هایی که مانند خودم برای کار پیدا کردن حریص بود – را به آنجا معرفی کردم .واحد های درسی عملی و نظری دانشکده هم،اوایل اردیبهشت ماه خاتمه پیدا کردند بنابراین در واپسین ماههای اقامتم در تبریز ،من مانده بودم و یک پایان نامۀ تا حدودی دست نخورده ،دو سه شب شیفت شبکاری و یک چهار دیواری دوست داشتنی و حضور ماتیلدایی که زندگیم را زیبایی بخشیده بود . چه شبهایی که پشت میز مطالعه ام در آن هال فسقلی می نشستم و ساعتهای متمادی مشغول کار برروی پایان نامه ام می شدم .گاهی سرم را بر می گرداندم و از لای در نیمه باز اتاق خواب ،به چهرۀ زیبا و معصوم ماتیلدا می نگریستم که چند متر آنطرف تر ،در خواب ناز فرو می رفت و اهورایم را بخاطر این موهبت بی مثال که به من داده بود ،می ستودم .برای یک مرد عاشق، چه موهبتی می تواند از این بالاتر باشد که معشوقه اش درحالیکه احساس امنیّت  و آرامش می کند،جایی کنارش باشد . بیشتر آن شبها، تا صبح بیدار می ماندم و می نوشتم .صبح زود بساط صبحانه را می چیدم و اورا بیدار می کردم وبعد از صبحانه، ماتیلدا با عجله به دانشکده اش می رفت وآنوقت من می خوابیدم تا حوالی ظهر !تصوّر اینکه به زودی می بایست آن خانه را تخلیه کنم و مقطع نامعلوم دیگری از آیندۀ مبهمم را تجربه کنم ،اندوهگینم می کرد .آینده ای که آبستن خاطرات زیباتری هم بود و لی نمی شد زود تر از موعد از آن باخبر شد !برای من آن خیابان بن بست و آرام ، به ویژه آن واحد زیر هم کف نُقلیش ،زیباترین و بهترین مکان جهان بود و هنوز هم با یاد آوری آن روز هایم ،روحم به پرواز در می آید و خودش را به تبریز می رساند و بر فراز کوی دانش چرخی می زند و فرود می آید در نخستین مکانی که نامش را نهادیم خانه ای برای خودمان .

نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

کار نسبتا" دشواری بود .پیدا کردن خانه ای  که هم به محل کارم و هم به محل سکونت ماتیلدا نزدیک باشد و از طرف دیگر برای رفتن به دانشگاه هم بد مسیر نباشد .همانگونه که گفتم حوالی خیابان طالقانی بدرد سکونت نمی خورد ،بنابراین آخرای  خیابان شهناز و دور و برش را برای جستجو انتخاب کردم .بعد از سرزدن به یکی دو بنگاه محلی ، حساب کار دستم آمد . داشتن یکی از این سه فاکتور یعنی : پسر مجرد بودن ،دانشجو بودن و فارسی حرف زدن ،  کافی بود تا  با جواب منفی زود هنگام دلالهای آن منطقه روبرو شوید! تصور کنید برای من که علاوه بر دارا بودن هر سه فاکتورمذکور ، می خواستم قرار داد را هم ٦ ماهه ببندم ،مسئله چقدر پیچیده می شد .پس صورت مسئله را کمی تغییر دادم.خودم را یک دندانپزشک متأهل معرفی کردم که ترکی راهم خوب می فهمد و قول می دهد بهتر هم یاد بگیرد ! اینبار گزینه های زیادی به من پیشنهاد می شد . یکی از این فایلهایی که پیشنهاد شد ، یک سویت چهل متری بود واقع در کوی دانش .در این پنج سالی که تبریز بودم هرگز متوجه نشده بودم که وقتی ازنصف راه به طرف آبرسان می رویم،در میانه های مسیر و در امتداد همان خیابان شهناز مشهورو البته در سمت راست ، خیابانی که در ابتدایش تابلوی بزرگی بن بست بودنش را فریاد می زند ، کوی دانش نام دارد .  خدا می داند که چند هزار بار از کنار این محله رد شده بودم و هیچگاه اعتنایی به آن نکرده بودم . صاحب بنگاه مرد نسبتا" جوانی بود و شاگردش یک پیرمرد کار کشته ! پیرمرد را بامن فرستاد تا از آنجا بازدید کنیم .با تاکسی دربست آنجا رفتیم و چه محلۀ پدر مادر داری هم بود .دم  ورودی محله دکۀ  آبی رنگ مخصوص نگهبان محل وجود داشت و البته نگهبانی سوت و چماق بدست !  ابتدای  یک میدانچه ، پیرمرد تاکسی را نگهداشت و زنگ خانه ای یک طبقه را بصدا در آورد . مرد خانه ،منزل نبود و به سختی موفق شدیم از آنجا بازدید کنیم .به محض دیدن آنجا احساس خوبی به من دست داد . زن صاحبخانه ، ازپشت روزنۀ باریک  چادرش من را ور اندازمی کرد و هیچی نمی گفت . یک سویت یک خوابه بود که سه چهار پله زیر هم کف واقع شده بود ولی از پنجره های نه چندان بزرگش نور دلچسبی بداخل می تابید و حالت خفه و تاریک  واحد های زیر همکف را اصلا" نداشت .دلیلش را نمی دانم اما به دلم نشست و این رضایتم آنقدر بود که در مسیر باز گشت از پیرمرد خواستم هر چه سریعتر آنجا را برایم قولنامه کند . پیرمرد با چشمان درشت و بیرون زده اش نگاهی به چشمانم کرد و خیلی آرام پرسید :« موجیّدی؟» معلوم بود از آنهایی است که کلاه هزاران نفر را برداشته و سرش هم به راحتی کلاه نمی رود . با خونسردی گفتم : « راستش آره ! مجرّدم ! ولی نامزد دارم و نامزدمم  دانشجویه  و به همین زودیها قراره عروسی کنیم... اهل خلاف ملاف هم نیستم .» از من خونسرد تر جواب داد : « بی من یبط ندایه ،چسی به موجیدا ، حایات، اجا یَه  نَمیدی،خودیشم فایس !»[به من ربطی نداره ولی اینجا کسی به مجردها ،خونه اجاره نمی ده ، مخصوصا" اگر فارسی هم حرف بزنه!] نگاه سردی به او انداختم و هیچی نگفتم ! نرسیده به بنگاهشان تاکسی را متوقف کرد و پیاده شدیم . خواستم خداحافظی کنم و بروم که با ادبیاتی بسیار فنی به من فهماند که در این دنیا پول حلال همۀ مشکلات است و کافی است ده هزار تومان به او بدهم تا کارم را راه بیندازد !!! گفتم که  خیلی کار کشته بود !  تا به آنروز زیر میزی نداده بودم و این نخستین باری بود که تجربه اش می کردم . نصف پول را به او دادم اما شرط گذاشتم باید نامزدم هم آنجا را بپسندد  تاقولنامه  کنیم . برایم سری تکان داد و از هم جدا شدیم  .

                           *                              *                              *                     

ماتیلدا هم از آنجا خوشش آمد.زن صاحب خانه وقتی با ماتیلدا روبرو شد از صورت خودش تا حدودی رونمایی کرد و روزنۀ چادرش را کمی گشود .  مرد صاحبخانه که قیافه اش از چند فرسخی داد می زد یک کارمند میانسال است ،با  لبخندی کشدار ازآرامش و سکوت آنجا برایمان می گفت وهر سه پسرشان هم که به ترتیب ١۰، ٨ و٦ ساله بودند ،خیره  و متعجب نگاهمان می کردند . از کار و بارم  پرسید و من هم آدرس کلینیک شفا را دادم که همان نزدیکی ها بود اما در محله ای نه چندان خوشنام ، مشهور به چهار راه بهشتی .بعدها فهمیدم عصر همان روز برای تحقیق به محل کارم سرزده است و از متأ هل بودنم سوال کرده است . کار خدا را می بینید؟ روز انتخاب رشتۀ ماتیلدا ،همکارانم اورا دیده بودند وازفردای آن روز ،همه من را متأهل می دانستند و این کافی بود تا صاحبخانه را هم از این بابت مطمئن کنند .  دو روز بعد ،قولنامه را خود آن پیرمرد نوشت تا مطمئن شود که مابقی زیر میزیش ، به موقع وصول می شود . با چرب زبانی خاصی   در حین نوشتن قولنامه موضوع شش ماهه بودن قرار داردمان را هم به  صاحبخانۀ بینوا تحمیل کرد . آن قولنامه را که سرشار از غلط و غلوط املایی و انشایی است هنوزبین دفتر خاطراتم نگه داشته ام  و با دیدن این  عبارتش  «...مورد یک واحد سوئِط ،دارای برق و گاز و شوفاژ و پرده و موکت و حمام[!]موجود میباشد%» بعد از گذشت اینهمه سال حسابی خنده ام می گیرد.

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |

 

سر چهار راه طالقانی با ماتیلدا قرار گذاشتم .کلینیک آخر های خیابان طالقانی  واقع شده بودو از نظر موقعیت شهری محله اش تعریفی نداشت .نخستیتن بار بود که ماتیلدا آن محله را می دید . آن حوالی ،دم دمای غروب گاریهای میوه فروشی در امتدادخیابانِ نه چندان عریضِ طالقانی آزادانه سد معبر می کردند وبساط دستفروشها هم پیاده رو ها را زیرسیطرۀ خود داشتند واغلب شلوغی ناخوشایندی به آن دور و بر تحمیل می شد .قبل از اتمام شیفت عصر با هم آنجا رسیدیم و زیر نگاههای متعجب پرسنل و مراجعین خودمان را به دفتر مدیریت درمانگاه رساندیم .مراسم معارفه را به سرعت برگزار کردیم و خدا خیرش بدهد دکتر رهبری مدیر آنجا را ،که زود دفتر ش را در اختیار ما گذاشت و رفت. آن شب به هر ترتیبی که بود، کار انتخاب رشته را یکسره کردیم و کد ها با وسواس زیاد وارد برگه شدند و در این بین هر از گاهی من می رفتم و کارمراجعین بخش دندانپزشکی را هم راه می انداختم .

بیشتر ما ها عادت داریم وقتی مشکلی را پشت سر می گذاریم ، زود فراموشش می کنیم وبه میزان لازم آینده نگری بخرج نمی دهیم .بعد از آن ماجرا من هم اینگونه رفتار کردم .برگشتم به همان روال گذشته ام هرچند در ذهنم جرقه هایی برای داشتن یک چهار دیواری شخصی زده شد،ولی آنرا جدی نگرفتم . در آن روز ها دو جریان نیرومند همانند دو وزنۀ سنگین من را در جای قبلیم ماندگار می کردند.این دو جریان دوستان هم خوابگاهیم بودند ومسولیتهایی که در اداره خوابگاه ،شاید ناخواسته گریبانگیرم شده بود .صمیمی ترین دوستان آن دورۀ من چند تایی از بچه های داروسازی بودند وپر رنگترین آنها فرهاد نام داشت .در آن پنج سال من و فرهاد آنگونه با هم صمیمی شده بودیم که مشابهش را در زندگیم کم سراغ دارم .جالب اینکه فرهاد هم اتاقیم نبود ،ولی اولین نفری بود که وقتی به خوابگاه برمی گشتم سراغش می رفتم و هیچ شبی نبود که او هم سری به اتاق من نزند. هم اتاقیم ، دکتر فقیه زاده بود .انسان پاک و درستکاری که علیرغم جثۀ ریز نقشش، پشتکاری بی مانند داشت و همین صداقت وپشتکارش اورا به چهره ای محبوب و قابل اعتماد بین دانشجویان تبدیل کرده بود .با اکثریت آرا برای چندمین بار پیاپی به عضویت شورای خوابگاه برگزیده شده بود و آن اواخر رییس شورای خوابگاه و عملا" همه کاره خوابگاه بود . کافی بود ایده ای  مفید به او بدهی ، محال بود آن ایده را اجرایی نکند . در تشکیلات دفتر تحکیم  دانشگاه هم با وجود تنگ نظری های زیاد مذهبی های آنجا ،نفوذ و پیشرفت چشمگیری پیدا کرده بود .با وجودیکه از نظر سنی یکسال از من بزرگتر بود اما دوسال دیر تر از ما وارد دانشگاه شد و دست تقدیر اورا با من هم اتاقی کرد .منی که همیشه از انجمن و بسیج و اینجور جمع ها بشدت کناره می گرفتم  وقتی مسولیت پذیری و اهتمام این مرد را برای بالا بردن کیفیت زندگی در  خوابگاه می دیدم ،مشتاق می شدم که همه جوره یاریش کنم . خوابگاه شایان مهر در دورۀ ریاست او خیلی متحول شد. گذشته از مسایل رفاهی و بهداشتی ،مسایل فرهنگی هم محشر شده بود .در خوابگاهی که سال ٧٤ داشتن یک سه تار جرمی سنگین محسوب می شد ، چهار سال  بعد ، مکان اختصاصی برای تمرین موسیقی به دانشجویان داده می شد تا در آنجا بدون دغدغه گیتار و دف و ارگ  بنوازند . در نماز خانۀ خوابگاه فیلمهایی مثل آمریکن بیوتی  نمایش داده می شد و از نوار خانۀ خوابگاه به جای صدای نوحه و ترتیل،نوای ساکسیفون کنی جی به گوش می رسید ! افراد اجرایی هم که برای این کار برگزیده می شدند نه از بین ریشو ها که از بین دانشجویانی انتخاب می شدندکه تا آن موقع به صرف داشتن ظاهری مدرن و تر و تمیز ،شایستگیشان نادیده گرفته می شد. سالن ورزش  هم تا حدودی تجهیز شده بود و در کل ،فضا ی خوابگاه دلچسب شده بود . باید اعتراف کنم که تئوریسین بیشتر این تغییرات من و چند نفر از دوستان نزدیکم بودیم و شجاعت و عرضۀ دکتر فقیه زاده هم کافی بود تا اکثر این ایده ها ،اجرایی شوند . در اتاق دونفرۀ ما غیر از تلویزیون ، یک ضبط صوت دوکاسته عالی و دو دستگاه ویدئوی حرفه ای داشتیم . فیلمهای روز آن دوره رادکتر فقیه زاده بدون سانسور از جهاد دانشگاهی تحویل می گرفت و در همان اتاق کوچکمان برای  خفه نگاهداشتن صدای معترضان و مخالفین اصلاحات ،تا حدودی سانسورشان می کردیم تا به قول معروف آن دوره قابلیت پخش عمومی پیدا کنند !در این میان شیطنتهایی هم بخرج می دادیم . چه شبها که می رفتیم با جمع پنج شش نفرۀ دوستان ، پینگ پنگ دوبل بازی می کردیم .بیشتر وقتها من و فرهاد هم تیمی می شدیم  و حساب بقیه را می رسیدیم. بعضی شبها  هم می رفتیم و روی تراس اتاق فرهاد ، زیر نور ماه ورق بازی می کردیم و اگر هم کسی فیلم جدیدی  گیرش می آمد ،در اتاق شخصیمان امکانات کافی برای تماشایش داشتیم و کسی هم جرأت ایجاد مزاحمت برایمان نداشت .  در آنجا مشروب  هم ، هر از گاهی سرو می شد و یکی از همپیاله هایمان هم رییس شورای اسلامی خوابگاه بود . درس؟ به امور درسی هم می رسیدیم .فرهاد یکی از شاگرد اولهای کلاس خودشان بود .  شما اگر جای من بودید رغبت می کردید اینچنین محفلی را رها کنید و بروید  یک آلونک اجاره کنید ؟

اما این خوشی ها  با فارغ التحصیل شدن بیشتر دوستان داروسازم ،خاتمه پیدا کرد . آنها یک ترم زودتر از ما درسشان تمام شدو ما را ترک کردند . با رفتن دوست بی بدیلی مانند فرهاد ، آن خوابگاه برایم بی معنی شده بود . شبها دیر وقت از سر کار برمی گشتم ،همین که چشمم به اتاق فرهاد می افتاد  دلم می گرفت .دیگر کسی با چایی تازه دم ،روی تراس بالاترین طبقۀ خوابگاه انتظارم را نمی کشید . دکتر فقیه زاده هم ، اتاقمان را تبدیل کرده بود به شورای حل اختلاف و دفتر رسیدگی به شکایات دانشجوهای تازه وارد و معترض به زمین و زمان .یکی ریش تراشش گم می شد و دیگری از دود سیگار هم اتاقیش می نالید و... همۀ این داستانها هر شب ادامه داشت ودر اتاق ما به همۀ این امور رسیدگی می شد . انگار که چشممان زده باشند !کم کم دغدغۀ نوشتن پایان نامه هم به این مشکلات اضافه شد . دیگر  تحملش را نداشتم . با وجودیکه دانشجوی ترم آخر بودم ، یکی از همان شبها تصمیمم را گرفتم و از فردایش برای پیدا کردن خانه مجردی  مناسب احوالات خودم ،دست بکار شدم ...

ادامه دارد ...

 

 

 

نوشته شده توسط آرمان در جمعه ششم شهریور 1388 |

دانشجوی سال آخر بودم  .توی یک کلینیک درجه دو ،چند تایی شیفت شبکاری به من داده بودندوپنج شنبه ، جمعه ها هم به شهری که یکصد کیلومتر تا تبریزفاصله داشت می رفتم .آنجا هم کار گیر آورده بودم ! آخر هفته ها در آن شهر غیر از من هیچ دندانپزشکی تن به کار نمی داد .پس طبیعی بود سرم شلوغ باشد و درآمدم هم مُکفی .در طول سالیانی که دانشجو بودم سکونت در خوابگاه دانشجویی برایم زور نداشت .اتاق خوبی رو به فضای باز شهر گیرم آمده بود و دوستانی که هرگز دور و بر آدم را خالی نمی گذاشتند .واقعا" نمی توانستم ولع تعدادی از دوستانم، از جمله شاهو را برای داشتن خانۀ مجردی درک کنم .او که از هر فرصتی برای فرار از خوابگاه و پناهنده شدن به خانۀ مجردی دوستانمان نهایت استفاده را می کرد و در این بین گاهی کنایه های نیش دار تعدادی از آن دوستان را نشنیده می گرفت .

روزهایی که شیفت نداشتم عصر هنگام با ماتیلدا بیرون می رفتیم و با او بودن و گرفتن دستهای مهربانش برایم بهترین لطف جهان هستی بشمار می آمد .هر از گاهی هم کنجی گیر می آوردم و اورا سیر بغل می کردم و فارغ از تکان خوردن پرده های پشت پنجرۀ همسایه های فضول  منزل خواهرش ،لبهایش را می بوسیدم و با او وداع می کردم !این موهبت اهورایی برایم کافی بود و بیشتر از آن راهم انتظار نداشتم . بعد از وداع هم یکراست بر می گشتم به همان خوابگاهی که من کاملا" به دیوار های بتونی آن عادت کرده بودم و پنجرۀ نیمه بازش، شبها به شنیدن صدای ساز دهنی من خو گرفته بود .خوابگاه را دوست داشتم و خوابگاهی بودن برایم کسرشأن نبود . این احساس را همواره با خودم داشتم تا زمانی که موعد انتخاب رشتۀ ماتیلدا فرارسید .پیشترها به کرّات رسما"  به منزل خواهرش دعوت می شدم . من هم گاهی از آن سر باز می زدم و گاهی هم این دعوتها را با کمال میل می پذیرفتم .خواهر و همسر خواهرش بی نهایت به من لطف داشتند و بار ها من را شرمندۀ اخلاقشان کرده بودند. تا آنکه صمیمیت زیادی که بین من و خواهر ماتیلدا پدید آمده بود ،حسادت شوهر خواهر نادانش را برانگیخت  و با آن بلاهت کودکانه اش برایم سنار یویی چید تا رفت و آمدم را به منزلشان ، قطع کند !سناریویی که بیشتر از همه دامن خودش را گرفت و حیثیتش را پیش همۀ بستگان ماتیلدا به باد داد .از او زیاد نرنجیدم اما دیگر به منزلش پا نگذاشتم ...

دو روز به پایان زمان انتخاب رشته فرصت داشتیم و هنوز با ماتیلدا به هیچ جمع بندی قابل توجهی نرسیده بودیم .هر روزبا کوله باری از انواع ویژه نامه و دفترچه های جور واجور انتخاب رشته وتعدادی کاغذ کلاسور،روانۀ  پارکی می شدیم – در شهر تبریز به راستی کار سختی است یافتن یک پارک خوب– و آخر سر هم ،دست از پا درازتر، بساطمان را جمع می کردیم و مانند کولی ها برمی گشتیم به منزل های خودمان . .تعدادی از دوستانم خانه های مجردی داشتند .نا گفته نماند همۀ آنها آدم حسابی نبودند . به فکرم رسید که از این دوستان کمک بخواهم .خدا می داند که اینکار چقدر برایم عذاب آور بود .نخست به یکی از دوستانم که پزشکی می خواند و به تنهایی  آلونکی زیر هم کف ، اجاره کرده بود ، رو انداختم او هم در کمال ادب و متانت عنوان کرد که مهمترین شرط صاحبخانه اش این بوده است که هیچ موجود مؤنثی نباید پایش را در آن چار دیواری بگذارد و گرنه ...نا امید نشدم و سراغ گزینۀ بعدی رفتم .مهدی، که اخیرا"  خبر منزل دار شدنش را به من و شاهو داده بودو از قضا  هم منزلی هایش هم آشنایم بودند : حامد و زانیار . مهدی کم و بیش از روحیات من خبر داشت و قبل از آنکه به آن خانه نقل مکان کند وشلوارک های رنگارنگ بپوشد ،ساکن خوابگاه خودمان بود و از جنس خودمان و البته بسیار خاکی تر و مهر بان تر . بویژه در آن دوران که به قول حمید میکائیلی ،چاییش را به کمک نعلبکی و با تناوبِ فوت و قورت می نوشید ! آن روز تابستانی را به یاد دارم که مقداری بستنی سنتی پسته دار خریدم و رفتم منزلشان . هنوز در آن ایام موبایلی نبود که با آن بشود اس ام اسی زد که «دارم میام!» و تلفن منزلشان هم  همیشۀ خدا بوق اشغال مینواخت .سرزده آنجا رفتم .مهدی بستنی ها را در ظرف می چید و زانیار در اتاق کناری تلفن رابغل کرده بود و در عالمی دیگر سیر می کردو حامد هم گیتاری در دست گرفته و به جای نواختنش، با صفحه اش تنبک می زد و همراهش ترانه های جلف می خواند. مهدی را گوشۀ آشپز خانه گیر آوردم و تقاضایم را با او مطرح کردم ...  

هنوز هوا خنک نشده بود .ایستادم تا تاکسی بگیرم و بر گردم .برگشتم .فکر رو انداختن به دیگر دوستان غیر خوابگاهی را هم در مسیر بازگشت ،از ذهنم کاملا" زدودم !برای نخستین بار بود که از خوابگاهی بودنم خجالت می کشیدم .هر چند که دوست هم اتاقیم ،آن بالا با یک فنجان چای تازه دم پذیرایم بود ولی انگار چیزی در درونم شکسته شده بود ، پکر بودم و اوقات تلخ.سیگاری آتش زدم و چایی را سر کشیدم و یک خروار کاغذ ولو شده روی تختم را برداشتم و با خودم به کلینیک بردم . آن شب شیفت داشتم و از اهورا می خواستم دندان کسی آن حوالی ها، ناغافل درد نگیرد ...

ادامه دارد ...

اگر تو نستید یک سر به اینجا بزنید آلما بالأخره خاطره آن شب را نوشت ...

نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |